فهرست بستن

شهید ابوالفضل افخمی بقمچ

نام پدر: عباسعلی

تولد: 12/7/1345

شهادت: 7/8/1362 کردستان، سردشت

محل دفن: گلزار شهدای روستای بقمچ

  • زندگینامه
  • وصیتنامه
  • گالری تصاویر

زندگی نامه

کودکی

سال 1345 خورشیدی در یکی از روستاهای دورافتاده آن روزها، بنام بقمچ از توابع شهرستان چناران استان خراسان رضوی چشم به جهان گشود. باتوجه به محرومیت های روستاها در زمان طاغوت و عدم وجود مدرسه دولتی در روستا با شرکت در مکتب روستا روخوانی قرآن را فراگرفت. از همان کودکی همراه و کمک کار پدر در فعالیت های کشاورزی و باغداری بود.

نوجوانی

از آنجا که در خانواده و خاندانی متدین و خوشنام زندگی می کرد، مقید به انجام فرایض دینی و تکالیف شرعی بود. با پیروزی انقلاب اسلامی و بهره بردن روستا از خدمات دولتی و دایر شدن کلاس های نهضت سواد آموزی، با شرکت در کلاس ها تا کلاس ششم تحصیل نمود و سواد خواندن و نوشتن آموخت. با افزایش سن و فراگرفتن مهارت های قالی بافی، علاوه بر کمک به پدر در امور باغداری، به قالی بافی در کارگاه پدر نیز مشغول بود. پس از تعطیلی کارگاه قالی بافی پدر با چوپانی گوسفندان دیگران کمک کار زندگی بود.

جنگ تحمیلی

با شروع جنگ تحمیلی با عضویت در بسیج روستا و کنار گذاشتن کارها، پس از گذراندن آموزش های نظامی و به عنوان بسیجی برای دفاع از اسلام و سرزمین ایران به جبهه رفت. از سال 1360 تا اوایل سال 1362 چندین دوره به عنوان نیروی مردمی و بسیجی به جبهه کردستان اعزام شد.

به جهت علاقه به حضور مداوم در صحنه های نبرد، با عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشهد و تیپ ویژه شهدا به آرزوی خود که پوشیدن لباس مقدس پاسداری بود رسید. بنا به گفته همرزمانش تا زمان شهادت تقریبا در تمامی عملیات های تیپ ویژه شهدا در کردستان حضور داشت.

در نهایت در تاریخ 7/8/1362 و طی یک کمین دشمن در محور سردشت استان کردستان به شدت مجروح شد و در راه رسیدن به بیمارستان به شهادت رسید.

وصیتنامه

با درود فراوان به امام زمان (عج) و سلام به بزرگ پاسدار اسلام حسین ابن علی (ع)  سلام بر نایب برحقش امام خمینی و سلام بر شهدای راه حق و حقیقت که با خون خویش نهال دین اسلام را آبیاری نمودند و سلام به خانواده شهدا و درود فراوان به رزمندگان اسلام که علی (ع) وار در میدان رزم حماسه می آفرینند.

من ابوالفضل افخمی فرزند عباسعلی … هم اکنون در قرارگاه تیپ ویژه شهدای ارومیه و در آسایشگاه مشغول نوشتن وصیت هستم….

پدر جان و مادر جان، در سال 1360 که برای مهدی فاطمه (عج) به جبهه رفتم موفق نشدم ارباب خودم را ببینم ولی دوباره لباس مقدس پاسداری پوشیدم و به میدان رزم می روم تا به لقاء الله بپیوندم، هرچند با شناختی که از خودم دارم لیاقت شهادت ندارم ولی خدا رحیم است.

من از شما عاجزانه تقاضا می کنم در مرگ من گریه و ناله نکنید. من راضی نیستم مجلس عزای من به صورت عزا باشد. مجلس من مجلس شادی باشد چرا که گرچه لباس دامادی نپوشیدم افتخار می کنم لباس شهادت پوشیدم….

پدر جان و مادر مهربانم، از شما تقاضا می کنم برادرانم را چنان تربیت کنید که برای خمینی دوم و جامعه اسلام سرباز باشند. من از خواهرانم خواهش می کنم در مرگ من زینب وار باشید، چه من با خونم درخت اسلام را آبیاری کردم شما در مقابل دشمن با صبر زینبی….

در هر کجا از این سرزمین قدم می گذاریم لاله ای روئیده از خون شهید. این کردستان مظلوم است، نگو کردستان بگو صحرای محشر، همان که نامش کربلای غرب کشور است؛ ولی تعهد دادم که با خون خویش کردستان را گلستان کنم.

دیدارها در قیامت همان روز یوم الحساب.

تصاویر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.